تبليغاتX
"یک جرعه احســــاس"
"یک جرعه احســــاس"
استفاده از مطالب تنها با ذکر نام نویسنده ی وبلاگ مجاز می باشد...
تو سخت ترین روزای زندگیم ،وقتی اونقدر ازت دور شدم که دیگه دستام بهت نمی رسید و تو تب درد و ناامیدی می سوختم ، یه شب آروم تو گوشم زمزمه کردی :یلـــــدایی ترین آفــــــریده ی دستان قادرم! ،دخترک تنهای زمستانی من !بهــــــاری ترین شعر ذهن خسته تو منم !مرا به خاطر بسپار ،از حالا تا لحــــظه های همیــــــشه ...!!!

خـــــدایا معجـــــزه می خوام به تلافی غرورم

که شکست و من هنوزم مثِ بچّگـــی صبورم

خـــدایا معجزه میخوام به ازای همه اشکــام

که نَمیــــره حسّ شعـــــــرم توی مصرع غزلهام...!!!

پ-ن ۱: خیلی چیزا رو میشه گفت یه حرفایی گفتنی نیست !

پ-ن۲: لا اله الّا انت سبحانک انّی کنتُ من الظّالمین ...!       

 پ-ن۳: 

                                                                                     "فــــــــــــریده "

 

شنبه یکم بهمن 1390 | 1:37 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
آه که چقد دلم می خواد عقربه های زمان به جای این همه دویدن خیز بردارد به عقب!مثل من که با هر قدمی که برداشتم چندین فرسنگ دور افتادم از زندگی.برود و برود تا برسد به همان پشت بام آسفالت شده ی زیر آفتاب داغ !برسد به همانجا که من نشاط کودکی ام را جا گذاشتم و بعد من و تو به رسم عادت سالهای کودکی ام بادبادک بسازیم به شکل پاکت نامه  !و من یواشکی دور از چشمهای وحشی تو رویش بنویسم :از طرف تنهاترین خاک خدا ...

شب دور از تنهایی و دلشوره شبهای همیشه راس ساعت وصل چشم ببندم و خدا بیاید روی بام خوابم !!!و دستهایم را بگیرد  و پرواز را یادم دهد تا پر بکشم تا اوج یک سحرگاه بلورین ...!!!

پ. ن ۱ : خیلی وقته نوشته هامو میذارم رو پیجم ، اینجا هم که به ندرت برام باز میشه بس که سرعت نت پایینه ولی باز هم اینجا رو بیشتر دوست دارم .

پ.ن ۲ : دلیل سر نزدنم به وبلاگ دوستان هم همین سرعت پایینه .به بزرگواری خودتون منو ببخشید .

پ.ن ۳ :خیلی چیزا فرق کرده .هم خودم هم اطرافیانم .این دیدمو از زندگی بیشتر دوست دارم .

و در آخر تسلیت میگم شهادت سرور شیدایی ابا عبدالله الحسین (ع) .ایشالله که با عنایت ایشون به دست بیاریم اون چیزی که دنبالشیم رو .... فعلا :)

 

سه شنبه هشتم آذر 1390 | 2:7 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |

این روزها سستی در تن نحیف عقربه های ساعت هم رسوب کرده!

انگار سالهاست از پا افتاده اند...حوصله ام بوی نا گرفته !شاعر باشد و

یک حوصله ی کپک زده و یک روح زخم خورده دیگر باید فاتحه ی غزلهایش

را خواند!نه؟!!!غزلهایم که خیلی وقت است نفس نمیکشند،همه ی

شاعرانه هایم بوی تعفن گرفته اند !نطفه های زخم چند ساله در من رشد

می کندو باز من می مانم که از درد به خود می پیچم و سر به لاک دنیایی

فرو می برم که آدمهایش شمشیرشان را از رو می بندند برای سر بریدن

رویای دیگران!چقدر دلم برای رویاهای رنگی ام ته کشیده !کاش می شد

این بار که چشمهایم را می بندم و به رویای ته کشیده ی ذهن نمدارم

می اندیشم دیگر با هیچ تلنگری به دنیا برنگردم!قرار بود هر صبح باپرتو خورشید

پلک بگشایم ،قرار بود پنجره ام رو به راهی باز شود که بن بست نباشد !من

موهایم را پشت سرم جمع کنم و لباس بنفشی شبیه همان لباسی که در آخرین

عیددلخوشیهایم هدیه گرفتم تن کنم و کنار پنجره منتظرت بمانم  و یقین داشته

باشم از انتهای این راه تو می آیی!نه...!!!باز هم تکه ای دیگر از روح مچاله ام

را سنجاق می کنم به دستمال گریه هایم وبا همین رویا در گنجه پنهانشان

  می کنم .اگر کسی ببیند ...اگر ببیند که روزگاری در گوشه ی از این دنیا دختری

تا صبح بالای سر آرزوهایش می نشست و برایشان غزل لالایی را میخواند

حتما برایم می خندد!همه که درد ندارند ،همه که دل ندارن تا پای درد

دلت بنشینند وبعد آلزایمر نگیرند !!!یا به سخره نگیرند دردهایت را که

هه!شاعره درد دلهایت لطیفه ای بودکه زمانی مرا سیر خنداند...!

سرم چقدر سنگین است !کاش بودی تا بر شانه هایت درد های چند ساله را

می گریستم!قول میدهم لکه ای از دلتنگی هایم روی پیراهنت نماند!

بعد برو ... مرا بگذار و برو تا در عمق تاریکی هایم دفن شوم!

آه ... تو که نمی دانی الفبای شعرهایم با نام تو شروع می شوند ،تو

که نمی دانی دل بیچاره ی من با یک بار دیدنت بها نه ات را تراشیده است .

تو هیچ چیز نمیدانی! نوشته هایم را می خوانی و رد می شوی و بعد من

تکه تکه واژه هایم را جمع میکنم و وصله می زنم به دفتری که رد گریه های

من از تک تک سطرهایش گذشته است!!!

این روزها تلخ تر از شوکرانم ! همچنان حالم خوب است اما تو باور نکن ...!!!


یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 | 4:6 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
بعد از مدتها می خوام امشب مثل پیانیست های بزرگ! انگشتامو رو دکمه های

کیبورد ماهرانه بفشارمو  و بنویسم!!!

بعد از مدتها امشب دلم می خواد موهامو باز کنم و پخش کنم رو صورتم !رو زمین

دراز بکشم ،به هیچی فکر نکنم

می خوام نگاهم منو ببره تا خود آسمون هفتم ،شایدم بالاتر!!! تا همونجایی که خود

خدا هست !می خوام با خودش درد دل کنم .درد دل کردن با زمینیا خستم کرده

!دوست دارم همه ی حرفامو تو گوش خدا بگم !

خدایا من از زمینی بودن خسته ام !

خدایا می دونی اینجا چه خبره؟اینجا یعنی همون تبعیدگاهمون همه به بارون عادت

کردن .بارون که میاد خیس میشن ولی نه بدیهاشون شسته میشه نه دلتنگیاشون!

اینجا اگه بخوای با همه صادق باشی احمق فرض میشی ،اگه بخوای ساده باشی

امل!!!

حس و حالت واسه هیشکی مهم نیست !دلتنگیت ،تنهاییت !شاید اگه خیلی

خوش بین باشم باید اینطوری فکر کنم که اگرم  مهم باشه واسه یه لحظه ست !!!

اینجا باید بغضها رو قورت داد و اشکا رو از همه پنهون کرد ! سر راست بگم اینجا

همه چیز موقتیه !!!دوست داشتن ها ،دلخوشی ها ،لبخند ها،رفاقت ها !  ولی

نه!!! خاطرات و غصه ها به دل آدم زنجیر میشن تا آخر عمر!


بلاتکلیف که می مانم

هوای مشق شب می کنم !

افسوس!!!

پاره کردی دفتر احساسم را!!!


پی نوشت 1: مهم نیست کجام !مهم اینه که از همه دورم!

پی نوشت 2:  از خیلیا دلگیرم .کسایی که فکرشم نمی کنن !اصلا مهمه براشون دلم و شکستن یا ...؟!!!!

پی نوشت 3 : تو زندگیم همیشه دیر رسیدم !!!




شنبه هفتم خرداد 1390 | 4:5 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
سلام به همه دوستان عزیز که این مدت تنهام نذاشتن و شرمنده که نتونستم سری بزنم و خواننده نوشته های قشنگتون باشم.

از این به بعد نوشته هامو می تونید از طریق لینک زیر بخونید .خوشحال میشم.

http://doostaaneh.com/showthread.php?tid=1173

جمعه نهم اردیبهشت 1390 | 4:29 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
وقتی بی تو در زادگاهم ،در جایی که اولین بار آغوش گرم مادر و نگاه مهربان پدرم را

حس کردم ،احساس غربت می کنم ،نمازم را شکسته می خوانم.

شکسته مثل قلبم ،مثل خاطراتت در خاطرم ....

باران ببار تا بهانه ای باشی برای بدون چتر تر شدن همه مصرع های ترانه ام

همنوایی موزونت با ضرباهنگ دل تنگم چقدر خواستنی ست!

رفتم که شاید عشـــــــــق را با یاد تو معنـــــا کنم

یک قطره ای از شبــــنم اشک تو را دریـــــا کنم

دیدم تمام راهها رو به نگاهـــــــت بســـــــته بود

چشمان خیس شاپرک از جستجویـــت خسته بود

.

.

.

پس از چند سال قلم را زمین می گذارم !دیگر بهانه ای برای سرودن نیست ،نه اینجا

و نه در دفتر شعرم !خداحافظی از دنیای مجازی هم سخت بود اما....گاهی باید رفت!

شاید برگشتم روزی که آسمانم اینقدر ابری نباشد!

خداحـــــــافظ همین حـــــــالا........

 

جمعه چهاردهم آبان 1389 | 4:56 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
خسته راه بودم و پاهایم فقط به شوق دیدار تو همراهی ام می کردند .یادت هست آن همه

عاشق را که دیدم بی اختیار گفتم مگر می شود بین این همه فریاد صدای من هم به گوش

 تو برسد ؟با هر قدمی که برمی داشتم اشتیاق دیدارت در من بیشتر می شد .آخ که آن

کبوترها چقدر عاشقانه بالای سرت طواف می کردند.راستی یادت هست یادم رفته بود

چه می خواستم؟دیگر آن بغض همیشگی با من نبود .چشمهایم گریستن را از یاد برده

بودند .چشمهایی که حالا محو تماشای تو شده بودند!اصلا چقدر بی خیال شده بودم فقط

 می خواستم دستهایم را به تو برسانم .نمی شد!!!با تمام وجود که صدایت کردم نامت

 اشکهای پنهان شده ام را جاری کرد .ضریحت دیگر در دستم بود و تو محکم دستهایم را

گرفته بودی!میان آن همه شلوغی از پا افتادم نمی دانم شاید تو می خواستی در برابرت

 زانو بزنم !می دانی چقدر از آن روز گذشته؟می دانی چقدر دلم در هوایت بی قراری

 می کند؟این روزها بیشتر از همیشه تو را در قلبم می یابم .در گوشه همین دل تنگ و

 بی قراری که متعلق به توست .راستی خانه نشین قلبم !صدایم را شنیدی؟؟؟؟

 میان قلـــــب من و تو حجاب و سایــــه نمانــــــده

خوش آمــدم که نگفتـــی به میهمــان نخوانـــــــــده

نخـــوانده آمده بـــــودم به بارگـــــاه حضـــورت

شکســــــــته های دل من فدای قلب صبــــــورت

.

.

پی نوشت: - شعر تازه ای نیست !بهانه ای بود برای دلتنگی این روزهایم و تبریک میلاد ستاره هشتم!

-شرمنده که برای این پست از دوستان دعوت نکردم ولی امیدوارم چون همیشه منت گذاشته و بانظراتتان 

 مرا دلگرم نوشتن کنید.

 

شنبه بیست و چهارم مهر 1389 | 5:4 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |

این روزها تنهایی ام وسیع تر شده،به اندازه ی فاصله ی دستهای من تا تو،قدّ فاصله ی من 

 تا بارانهایی که می بارید و چقدر دلم می خواست زیر چتر آسمان بدوم و قطرات مستش

 صورتم را نوازش کند.امّا این دلخوشی کوچک هم همیشه از من دریغ می شد و من از

 پشت پنجره رقص موزون قطره هایش را تماشا می کردم و در خیالم خیس می شدم و

 با انگشتانم بر روی شیشه ی بخار گرفته می نوشتم:"حســــــــرت"!

عذاب لحظه های رفته را چگونه بنویسم وقتی فردای نیامده ام سینه سپر کرده برای تحمل

رنجهای زاده نشده؟!منِ اندوه پرست ،در حسرت شبی ام که خواب به چشمان به گود نشسته ی

همیشه بیدارم بازگردد.وقتی تو نیستی که اشکهایم را ببینی خیالی نیست اگر آن خواب شیرین

ابدی باشد.بگذار بودن سهم آنهایی باشد که لبخندهاشان واقعی و گریه هاشان کاغذی ست.

من بی تو خریدار نبودنم .باور کن عزیز نیامده ی من!

عجــب!عشق تو در دل نشسته پنهانـــی

خبر نداری از این حـال رو به ویرانـــی

خبر نداری از این مست بی می و ساقی

چقد مانده از این عمـر لعنتــــــــی باقی؟

.

.


پی نوشت:۱-امروز یه حدیث از امام علی (ع)خوندم که برام پرمعنا و زیبا بود ."در سختی ها یا چون سرو شکیبا باش یا چون ابلهان خود را به فراموشی بزن ".   و من فکر کردم اگر اولین کار برام سخته حداقل کار دوم رو انجام بدم.

۲-بنا به دلایلی عنوان وبلاگم رو تغییر دادم و از دوستانم می خوام اسم جدید رو در پیوندهای وبلاگشون ثبت کنند.ممنون

 

جمعه دوم مهر 1389 | 4:49 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
دلگیرم...

به اندازه ی همه سالهای رفته ی عمرم،به اندازه ی همه روزهای خوش کودکی ام ،

اندازه ی همه آن تابستانهای بلندی که سرخوش بازیهای کوکانه ام بودم.به اندازه ی

حجم همه ی  هیچ هایی که برایشان شکستم و وسعت همه دردهای ناخوانده ای که

 میهمان جسم رنجورم می شوند و من محکومم به ماندن ،به ماندن و تحمل کردن  تا

هر شب سر به بالش فرو ببرم که مبادا صدای ناله ام را کسی بشنود.

عزیز خواستنی ام ! از من دلگیر نشو.من که از تو گله ای نکردم.کردم؟؟؟؟من از

 خودم گله مندم ،از این اجبار دلم گرفته ،از آدمهایی که چنان سرگرم روزگار خویشند

که پرپر شدن یک گل،مرگ یک پروانه یا جان دادن ثانیه های عمرم برایشان به قدرهیچ

 بی اهمیت است،محزونم.من از این بیهوده نفس کشیدنم دلگیرم.اصلا بیا و مرا ببخش ،

گله هایم را ببخش ،عاشقت را ببخش و معشوقت رابه اندازه یک نیم نگاه دریاب .

نازنینم! تو که خوب می دانی من قانعم حتّی به هیچ...!!!

                         آئینه تو هم شبیه من پر دردی

                                                               راوی غمین ترین نگاه سردی

                         آئینه خدا کند که صد تکّه شوی

                                                             با این دل صد تکّه چه بد تا کردی

 

دوشنبه یکم شهریور 1389 | 2:28 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
"به نام او که پروانه حیران اوست"

اشعار ناقص و پر ایراد من در شان آن همیشه منتظر نیست که برای روز ولادتش

هدیه ای از از این حقیر برایش باشد.فقط می توانم با همین انگشتان بی جان بنویسم

که ای زیباترین معشوق تولدت مبارک و مرا به خاطر همه کوتاهی هایم ببخش .

با توجه به حال این روزهای من اگر می خواستم به رسم همیشگی ام نثری بگذارم

تلخ ترین و گزنده ترین نوشته ام تا به امروزم می شد که با توجه به روزهای شیرین

اعیاد شعبانیه برای هیچکس خوشایند نیست  پس نوشته ام در دفتر شعرم تا

همیشه خاک خواهد خورد!!!

می خوام گم شم توی خواب و خیالم

                                            نذار پلکای خیسم وا بمونه

نمی خوام رنگ هستی رو ببینم

                                            ببینم  زندگیم  بازم  همونه!

.

.



-بعضی دوستان گله مند بودند که فونت قهوه ای روی قالب مشکی خوانا نیست!و من در تعجبم چون قالب من مشکی نیست.اگر وبلاگ کامل لود شود این مشکل به وجود نمیاد.


دوشنبه چهارم مرداد 1389 | 3:45 | فــــــــــریده علــــــــی نیا |
درباره وبلاگ

"هوالمــــبیـــن"

شاعر نیستم اما جسورانه رجهای واژه ها را به هم می بافم تا سکوت نکرده باشم.تا آشفتگیهای
ذهنم را در دل مصرع ها و بیتهایی پنهان کنم که فریادی نشوند بر سر آدمیان چند رنگ این دیار.
ببخشید اگر بافته هایم بوی تکرار می دهند و از جنس اندوهند.عجیب نیست که کسی به
درددلهایم دل نمی سپارد!

سطر سطر این نوشته ها شاید برای بعضی ها حقیر باشد اما برای من رویش تمام
احساسات و لحظاتی ست که که باورشان داشتم .لحظه های بیم و امید و گاهی
ناامیدی و شکستن هایی که تنها خودم ،خالقم و صفحه سپید دفتر شعرم از آن با
خبریم.پس خواهش می کنم به حرمت واژهای بیرنگم با کپی برداری احساساتم را
نشکنید.حرمت نگه دارید که این دل نوشته ها برایم محفوظ بماند.

به خود می بـــالم هر چند آس و پاسم نازنیــــــــن

ریشــــــه های مرگ را در خاک احسـاسم ببیـــــن

شاخه ی خشکیـــــــــــده ی یک ذوق کور و کهنه را

اینچنیـــــــن از لا بــه لای مصــرع و بیتــم نچیـــــن


"فریده"
لینک دوستان
امکانات وب